فرمانده گردان ترابری لشکر 19 فجر( ردیف۱۰ قطعه۱۳ محمد رسول الله (ص) گلزار شهدای شهر مقدس شیراز)

منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 26
:: کل نظرات : 40

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 11

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 10
:: باردید دیروز : 6
:: بازدید هفته : 22
:: بازدید ماه : 20
:: بازدید سال : 1406
:: بازدید کلی : 10301
نویسنده : خادم شهید
یک شنبه 2 خرداد 1395
مجنون الطلاییه
 
ندیدم آینه ای چون لباس خاکی ها
همان قبیله که بودند غرق پاکی ها
به عشق زنده شدن عند ربهم بودن
شده ست حاصل آنها زسینه چاکی ها
دلیل غربتشان اهل خاک بودن ماست
نه بی مزار شدنها نه بی پلاکی ها
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند
زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها
 
التماس دعا

:: برچسب‌ها: شهدا/طلاییه/سردارشهید امام رضایی/سیدکوچک موسوی/ازدواج/شفا/مشهد ,
:: بازدید از این مطلب : 236
|
امتیاز مطلب : 76
|
تعداد امتیازدهندگان : 23
|
مجموع امتیاز : 23
نویسنده : خادم شهید
چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395

بسم رب الشهداء و الصديقين

 

 سردارشهید سیّدکوچک موسوی در17شهریورماه سال 1329 در خانواده ای از سادات روستای جعفر آباد بیضاء فارس دیده به جهان گشود. هنگامی که چشم به جهان گشود از مرگ جانسوز پدر بزرگوارش چند ماه می گذشت و اینگونه در اوان کودکی طعم تلخ محرومیت و مصائب را چشیده و پرورش یافت و با وجود تمام مشکلات دست از تلاش بر نداشت.

 این شهید بزرگوار بعد از گذراندن تحصیلات در زادگاهش از همان نوجوانی مشغول به کار گردید و چون نمي توانست ظلم و ستم را نسبت به مردم ستم دیده زادگاهش تحمل نماید، دائم با زورگويان در ستیز بود.

در سال 1351 همسری از خانواده ی سادات اختیار نمود و 2سال بعد نيز در کارخانه آزمایش فارس استخدام شد. در تظاهرات های ضدرژیم شاهنشاهی در سطح شهر، محل کار و زادگاهش همگام با امّت شهید پرور و انقلابی شیراز شرکت فعّال داشت و با اینکه جوان بود، اما سختی روزگار از او فردي عاقل، وارسته و با تجّربه ساخته بود، تا جایی که بستگان، آشنايان و حتّي همسايگان مشکلات خودشان را با او در میان  مي گذاشتند و ايشان نيز در حد توانش به آنها کمک می کرد.

 این بزرگوار احترام خاصی برای مادر بزرگوارش و سایر بزرگان قائل بود و به همین دلیل در نزد آنها از احترام خاصّی برخوردار بود.

فردی خوشرو، خوش برخورد و مردم دار بود و به صله رحم و دیدار با فامیل و خانواده شهداء، ایثارگران وخانواده های بی سرپرست و بی بضاعت مقید بود، به دلیل همین خصوصیات اخلاقی و رفتاریش در بین همه اطرافیان از محبوبیت ویژه ای برخوردار بود و در حقیقت بین فامیل و آشنایان حکم بزرگ خاندان و بین همسایگان حکم بزرگ محله را داشت. 

 این شهید عزیز در اوایل سال1359 کارخانه ای را که در آن از حقوق و مزایای خوبی برخوردار بود به عشق امام (ره) و انقلاب رها کرد و به خیل سبز پوشان سیّد الشهدا (ع) در سپاه پيوست.

   درهمان ابتدای ورودش با توجه به شعله ور بودن آتش فتنه در کردستان راهی غرب کشور شد و با آغاز تهاجم رژیم بعث عراق به کشورمان او نیز از جمله رزمندگان پیشتازی بود که مهر ماه 1359 به مناطق جنگی جنوب عزیمت نمود. 

 او از جمله عاشقا ن واصلی بود که با توجّه به رنجي كه از مجروحيت شیمیائی  عمليات هاي خيبر و بدرمي برد اما همچنان تا جایی که جسم مجروحش روح بلندش را یاری می کرد بمدت60 ماه در جبهه ها ماند و بارها تا سرحد شهادت پیشرفت. (گویا تقدیر آسمانی اش در زمان دیگری رقم خورده بود.)

 به نقل از همرزمان و دوستان: ایشان بدون راننده کمکی در مسیرهای طولانی و پرخطر رانندگی می کرد و هیچگاه آثار خستگی در چهره اش نمایان نبود دائم با لبخندی که بر لب داشت باعث آرامش اطرافیان بود . شجاعت، بی باکی خستگی ناپذیری و قدرت بدنی بالایی که داشت باعث شد تا در بین همرزمانش در مناطق عملیاتی و یگان خدمتی به بولدزر معروف شود.

این سیّد خستگی ناپذیر وقتی از جبهه باز  می گشت به پيگيري مراحل ساخت مسجد و جمع آوری کمک های مردمی و اعزام خانواده معظم شهداء و ایثارگران جهت زیارت حضرت امام رضا (ع)، حضرت فاطمه معصومه (س) و دیدار با امام خمینی(ره) مشغول بودند و همواره خود را خادم امام رضا (ع) و خانواده های معظم شهداء و ایثارگران می دانست.

اين شهید بزرگوار به حضور در مسجد و بر پایی نماز جماعت و مراسم ادعیه های مختلف علاقمند بود و خود نيز جزء اول کسانی بود که اقدام به راه اندازی مجلس دعا در بین فاميل نمود و به همراه روحاني شهيد احد عموئي اقدام به راه اندازي كلاس قرآن در بين جوانان فاميل و محله  نمودند. درهمان سالهای آغازین جنگ تحمیلی با اینکه دائم در جنگ بسر می برد وقتی جوانان محل از او تقاضاي محلي براي راه اندازي پايگاه مقاومت كردند به نداي آنها پاسخ داد و با تهيه مصالح ساختماني به كمك جوانان بسيجي محل، اتاقي را براي اين امر در قطعه زميني كه سالها وقف مسجد شده بود و ساخت آن راكد مانده بود بنا نهاد و اينگونه در احداث مسجد در محل سکونتش در شهر شیراز پیش قدم شد و به همّت جوانان و مردم محل با جمع آوری کمکهای مردمی مسجدی با نام مبارک حضرت اباالفضل( ع ) بنا گذاشته شد که از آن پس اين بناي مقدس به پایگاه مهمی برای جمع آوری کمک های مردمی به جبهه ها و اعزام رزمندگان بسیاری شد که عدّه ای از این عزیزان از این مکان مقدّس به عرش سفر کردندو به نقل از جوانان آن روز كه اكنون از دست اندركاران مسجد مي باشند، عدّه ای از آنها نيز هم اکنون در مسئولیت های مختلف مشغول به خدمت هستند و در حال حاضر این مکان مقّدس همچون گذشته در ابعاد مختلف فعّال می باشد. 

با اتمام جنگ تحمیلی او که تمام  توانش را در میدان نبرد در راه خدا صرف کرده بود و از این بابت خاطرش آسوده شده بود، بدلیل وخامت وضع جسمی اش در اثر جراحات ناشی از مجروحیت ديگر قادر به فعاليت نبود و تا زمان شهادت در منزل بستری شد و روز به روز از نظر جسمی ضعیف تر می شد تا جایی که دیگر به جوانان زیر 40 سال شباهت نداشت و دوستانی که مدتي او را ندیده بودند باورشان نمی شد كه او همان بولدزر معروف باشد، در طول مجروحیت حاضر به تشکیل پرونده در بنیادجانبازان و استفاده از امکانات بنیاد نگردید. او می گفت: اگر قرار است پرونده ای به جز پرونده پاسداریم تشکیل شود آرزو دارم آن پرونده، پرونده شهادتم باشد. این فرمانده دلير همچون سالهای دفاع مقدّس با روحیه ای استوار و محکم بود همیشه ذکر خدا برلب داشت و طلب شهادت می کرد تا اينكه شهید دو هفته قبل از شهادت در شب 19 رمضان خواب می بیند که در جبهه و در جمع دوستان همرزمش که تعدادی از شهدا هم در آن میان حضور داشتند سردار شهيد حاج مجید سپاسی برگه ای را به او مي دهند و مي گويند، این جواز شهادت شماست که از سوی امام زمان (عج) صادر شده و ما 2 هفته ديگر منتظر آمدنت هستیم. در همان شب همسرش نيز خواب مي بينند كه برگه ای به دستش مي دهند و مي گويند: این برگه را حاج مجید سپاسی برای همسرت آورده است که 14روز ديگر ایشان را به گلزار شهداء بیاورید بعداز آن خواب، سيد برای روزموعود لحظه شماری می کرد روز به روز چهره اش نورانی تر می شد کسانی که به ملاقاتش در منزل می آمد این تغییر را متوجه می شدند. همان طور که ايشان و همسرش در خواب دیده بودند روز چهاردهم در تاريخ10/2/69 در بیمارستان نمازی شیراز در حالي كه ذکر یا علی بر لب داشت از همسرش خواست تا آمدن حضرت علی(ع) دستش را بگیرد پس از چند لحظه به ايشان اشاره  می کند حالا مي توانيد دستم را رها کنيد، و دست در دست جدّ بزرگوار به خیل دوستان شهیدش كه منتظر آمدنش بودند پیوست.

    پیكر این سردارخستگی ناپذیر بعد از زیارت در حرم حضرت احمد بن موسی شاهچراغ (ع) بر روی دست همرزمان و مردم شهید پرور و انبوه علاقمندانش، با شکوه خاصی تشیع و در قطعه 13 گلزار شهدای شهر مقدّس شیراز،فاز 2 محمّد رسول الله (ص) رديف دهم پشت ساختمان آشپزخانه حسینیه دارارحمه در جوار سایر همرزمان شهیدش به خاک سپرده شد. اکنون با گذشت سال ها از شهادت این فرمانده خستگی ناپذیر و دلاور تربت پاک و مطهرش بدليل کرامات متعددی که از او دیده اند یا مي بينند زیارتگاه خیل عاشقان اهل بیت (ع) و خصوصاً ارادتمندان آقا علی ابن موسی الرضا (ع) می باشد که از همین رو به سردار شهید امام رضایی معروف شده است.

 

روحش شاد و یادش گرامی باد

یاد و خاطره

سرداران و شهدای آماد و پشتیبانی گرامی باد.

 

 


:: بازدید از این مطلب : 638
|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12
نویسنده : خادم شهید
پنج شنبه 4 تير 1394

 

حضرت علی (ع) فرمود: اختیار کردم از کتب آسمانی12 آیه را  و روزی سه بار بدانها نگاه می کردم، خدا می فرماید:

1-  ای فرزند آدم تا سلطنت من باقی است از هیچ صاحب قدرتی نترس که سلطنت من همیشگی است.

2- تا خزینه های من پراست در غم روزی مباش و بدان گنجینه من هرگز خالی نمی شود.

3- قسم بحق من بر تو، که من دوست توام، تو نیز دوست من باش.

4- به کسی جز من دل مبند، زیرا منم که به تو نزدیک بوده و خواسته های تورا بر می آورم.

5- تو را از خاک آفریدم خسته نشدم، چگونه روزی رساندن تو  مرا خسته می کند.

6- برای خاطر خود بر من خشم می گیری؟ آیا می شود بخاطر من بر نفست خشمگین شوی؟

7- همه چیز را برای تو  و تو را برای عبادت آفریدم.

8- آنکه تو را می خواهد برای خودش می خواهد، من تو را برای خودت می خواهم، از من فرار مکن.

9- برای من است بر تو واجباتی و برای تو است بر من معایشی، تو تخلف می کنی ولی در کار من تخلف راه ندارد.

10- من که عبادت فردا را از تو نمی خواهم تو نیز روزی فردا را از من مخواه.

11- تا به آنچه نصیب توست راضی باشی، آسوده و پسندیده ای خواهی بود، اگر غیر از این باشد دنیا را بر تو چیره خواهم کرد، تا چون درندگان بیابان راه بروی، به نصیب می رسی اما خو را بی اجر کرده ای.

12- همچنانکه در حضور شهریاران می ایستی در عبادت من بایست، اگر تو مرا نمی بینی، من تو را می بینم.   

 

التماس دعا


:: بازدید از این مطلب : 605
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : خادم شهید
چهار شنبه 27 خرداد 1394


:: بازدید از این مطلب : 8111
|
امتیاز مطلب : 96
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
نویسنده : خادم شهید
یک شنبه 24 خرداد 1394

 

خصوصیات اخلاقی و رفتاری

سردار شهیدسید کوچک موسوی

 

سیدامید بهزادی : برادرهمسر شهید، راننده جهاد سازندگی

 سید، از خود گذشته و مقید بود راننده ای خستگی ناپذیر که بدون کمکی رانندگی می کرد خوب به خاطر دارم ،که در مقرّ صاحب الزمان (عج) شیراز (محل تجمع و اعزام نیرو رزمندگان به جبهه) در حال سوار کردن نیروها بودیم که با کمبود راننده مواجع شدیم و راننده های هم که از جبهه برگشته بودن بدلیل خستگی حاضر به برگشت مجدد نبودند تا اینکه سردارشهید موسوی که تازه از جبهه برگشته بود وارد مقرَ شد وقتی از جریان با خبر شد گفت: آماده ام. اتوبوس را گذاشت و به نماز خانه رفت. بعد از اینکه نمازش را خواند به راه افتادیم اتوبوس سیّد جلو تر از بقیه اتوبوس ها می رفت در بولوار پاسداران کنار مسجدی ایستاد و اعلام کرد هر کس موفق نشده نماز بخواند برود نماز بخواند خودش نیز رفت و در نماز جماعتی که توسط رزمنده ها برپا شد، شرکت کرد از او سئوال کردم شما که نماز خوانده بودید چرا باز هم در نماز جماعت شرکت کردید گفت: تا زنده هستیم هرچه عبادت کنیم کم است.

سیّد قاسم موسوی: ( برادر شهید)

 سال 1347مسئولين مدرسه زادگاهمان به دخترها اعلام كردند كه از فردا بدون حجاب و با پوشش سپاه دانش درسرکلاس حاضرشود خواهرم با چشم گريان به خانه آمدند و وقتي برادرم از موضوع مطلع شدند خیلی ناراحت شدند و به مدرسه رفتند و سر و صدا و اعتراض كرد و پس از آن نيز چون بر روی اتوبوس بین شهری بیضاء شیراز کار می کرد از سوار کردن معلمين در اتوبوس خودداری می کرد. بعداز گذشت چند روز آنها اعلام كردندخواهرت و هرکدام از دخترها که می خواهند  می توانند مثل گذشته به مدرسه بیاید.

غروب يكي از روزهاي مهر ماه سال1347 بود كه برادرم به روستا آمدند و گفتند اتوبوس درحال انتقال مسافر به شهر شيراز خراب شده و در جاده مانده و به جهت مواظبت از اتوبوس و لوازم مسافرين به كمك شما نياز دارم، فانوس را برداشتيم و با عجله به طرف اتوبوس حركت کردیم آنجا كه رسيديم تازه متوجه شديم غذا همراه نياورديم هر دو گرسنه بوديم وقتي براي خواب بالاي اتوبوس رفتيم من مي خواستم از جعبه انگور خوشه اي بردارم كه ايشان اجازه ندادند و بحث امانت و حرام بودن را به ميان آوردند من نيز قانع شدم و با اينكه در وسائل مسافران خوردني بود ما گرسنه خوابيديم و اين گرسنگي تا قبل از ظهر تا زماني كه صاحب اتوبوس به همراه تعميركار آمد ادامه داشت.

 

خداویس یگانه:  ( بستگان )

 از جمله جوانان انقلابی بود كه در همان اوايل با اينكه در كارخانه اي شاغل بود به فرمان امام به سپاه پيوست و بيشتر وقت خود را در جبهه سپري كرد او الگو و مشوّق، شهداء و رزمندگان زادگاهش و محل سكونش در شیراز بود او از جمله كساني بود كه در اوایل انقلاب مجالس دعای کمیل و توسل را بصورت دوره ای در منزل فامیل، بستگان و آشنایان در شهر و روستا راه اندازی و حمايت نمود و هر زمان که در جبهه حضور نداشتند در مراسم شرکت می کردند. خوشرو، خوش برخورد و مردم دار بود و اگر گرفتاری و مشکلی برای اطرافیانش پیش می آمد از هيچ كمكي دريغ نمي كرد و بدلیل همين خصوصیات اخلاقی بارزش بود که با اینکه سن کمی داشت از خیلی هم سن و سالهاي خود و حتی بزرگترها جلوتر بود. از سالها قبل در فامیل حرف اول را می زد و در حقیقت حکم بزرگ فامیل را داشتند، حتی ریش سفیدهای روستا و فامیل با او مشورت می کردند و به نظراتش احترام می گذاشتند، بسیار میهمان نواز بود و بزرگترها احترام می گذاشت. هرگز فراموش نمی کنم که در بستر مجروحیت افتاده بود و من و خانواده ام سعادت داشتیم به عیادتش رفتیم با اینکه ایستادن برايش سخت و دشوار بود اما به هر زحمتی بود براي لحظه اي روی پا ایستاد و با روی باز از ما را استقبال كرد، در آن چند دقیقه ای که درکنارش بودم دیدم که او همچون گذشته و خصوصا سالهای جنگ محکم و استوار است و دائم لبخند بر لب داشت و شکر خدا را می کرد خيلي  توكل داشت بنده  چون چند سالي از ایشان بزرگتر بودم چندين بار به ايشان با توجه به وضعیت جسمی اش (مجروحیت شیمیایی) اعتراض كردم چرا مسيرهاي طولاني جبهه را بصورت تكي رانندگی مي كنيد هر بار در جواب مي گفتند خدا با ماست نگران نباشيد.

 

حسن احمدی منش: (دوست  وهمرزم شهید)

در اوایل انقلاب ما جوانان محله بهرام آباد واقع در پانصد دستگاه ارتش شیراز جهت انجام فعالیت های مذهبی، فرهنگی و سیاسی درجستوي مكاني بوديم و بدنبال شخصی می گشتیم كه ما را حمایت کند و لذا چون این سیَد بزرگوار خوشرو، مردم دار، کوچک نواز و جوانی رزمنده و انقلابی بود و در محله سرشناس و مورد احترام همسایه ها بود ما را برآن داشت تا یک شب دسته جمعی به منزل شهید برویم موضوع را با ایشان مطرح کردیم ايشان بسیار خوشحال شدند و با توجه به قطعه زمینی که در محله از قبل جهت احداث مسجد بلاتکلیف مانده بود در اولین فرصت با تهیه مصالح ساختماني برای ما اتاقکی جهت انجام فعالیت های مختلف خصوصاً راه اندازی پایگاه مقاومت بناكردند و پس ازآن، ایشان با استعانت از خداوند منان و یاری گرفتن از مردم محله خصوصاَ جوانان بسیجی اقدام به تهیّه دفترچه های مخصوص جمع آوری کمک های مردمی نمود و اینگونه مراحل احداث ادامه پیدا کرد و با حمایت این شهید از ما جوانان در احداث مسجد بود که اکنون مسجد اباالفضل(ع) به پایگاه  مهمی تبدیل شده است و در طول این سالها چه بسیار جوانانی که به خاطر قدم خیر این شهید عزیز در این مکان مقدس پرورش یافته و از آسیب های اجتماعی مصون ماندند و اکنون نيز در پست ها و مشاغل مختلف به نظام جمهوری اسلامي مشغول بخدمت هستند. این بزرگوار مشوق ما و مردم محل جهت شرکت درجبهه ها و جمع آوری و اعزام کمک های مردمي به جبهه ها بود درب منزلش به روی همه باز بود و با جدیّت مسائل و مشکلات مردمی را که از او کمک می خواستند پیگیری می کرد. فردی دلیر مومن، متديّن، شجاع و مطیع امر ولايت فقيه و فرمانده هان بود که سوابق خدمتی این فرمانده خستگی ناپذیر و دلیر سندی روشن وگویاست شوخ طبع بود دائم لبخند بر لب داشت با اینکه از مجروحیت رنج می برد وقتي ما به عیادتش می رفتیم خم به ابرویش نمی آورد.

 

جمعی از همسایه های قدیم شهید:

  

درطول سالهای 1358تا سال 1366که با سیَد در محله بهرام آباد پانصد دستگاه ارتش شیراز همسایه بودیم جز خوبی از او چیزی ندیدیم، بسیار خوشرو، مردم دار، بزرگ منش، با تدبیر و دور اندیش بود، می دیدیم که چطور با درایت به مسائل و مشکلات عمومی محله و اختلافات، مشاجراتی که بین ما پیش می آمد رسیدگی می کرد، ما خودمان مسائل و مشکلاتمان را با او را در میان می گذاشتیم و ایشان هم از هیچ تلاشی کوتاهی نمی کرد و هر تصمیمی می گرفت، با جان و دل      می پذیرفتیم در حقیقت حکم بزرگ محله و شورای حل اختلاف فعلی را داشت در مسائل مذهبی و فرهنگی بسیار فعال بود.

شهید موسوی به ما همسایه ها، همچون فامیل های خودش که در همسایگی ما بودند توجه داشت ایشان حتی از وضع معیشتی ما غافل نبود در آن دوران چون تازه انقلاب شده بود و محله ما هم نوساز بود و امکانات نداشت و به این وسعت امروزی هم مغازه وجود نداشت، معمولاً ماشین های وانت بار دوره گرد یک یا دو نوع جنس را برای فروش در محله ها   می آوردند و تعدادی از مردم که بضاعت مالی خوبی نداشتند نمی توانستند این اجناس را به قیمتی که ماشین بارها      می فروختند خریداری کنند این بزرگوار اجناس این ماشین ها را به بصورت کلی به نصف یا کمتر خریداری می کرد و با همان قیمت خرید به مردم می داد با این کارش کسانی که قدرت خرید کمتری داشتند هم می توانستند تهیه کنند و حتی افراد بی بضاعت را فراموش نمی کرد و به آنها بدون پول جنس می داد یا پولش را بعداً می گرفت که ما بعدها که سیَد شهید شدند متوجَه شدیم که نسبت  به دستگیری و کمک به همسایه های  بی سرپرست و بی بضاعت اهتمام داشته اند، وقتی خبر شهادتش را شنیدیم گویا یکی از نزدیکان خود را از دست داده ایم، روز تشیع این شهید همه همسایه ها آمده بودند، حقیقتا غم فراغش برایمان گران بود، خداوند حق او را برگردن ما حلال کند شهادت برازنده آن بزرگوار بود حیف بود با آن همه خصوصیات بارزی که داشت با مرگ طبیعی یا حادثه ای به جز دفاع مقدس از دنیا برود،                                       

روحش شاد و یادگرامی باد

 

 

 

سيَدعبدالمطلب موسوي: (مداح ، بسیجی مسجد ابوالفضل(ع)

 

  من به واسطه همسايگي و سلام وعليكي كه پدرم با اين بزرگوار داشتند با ايشان آشنا شدم او يكي از معرَفان و مشوّقان من براي عضویت در سپاه بود فردي متين خوش برخورد، متواضع، خستگي ناپذير، مردم دار و كوچك نواز بود. هركس با او روبرو مي شد صلابت و جديّت را در چهره اش متوجه مي شد نه تنها جوانان و نوجوانان بلكه همه مردم احترام خاصي برايش قائل بوديم درهمه حال شكر گذارحق تعالي، ارادتمند ائمه اطهار (ع) ، ثابت قدم، محکم و استوار و بر خلاف نامش، بسيار بزرگوار بود.

 

 

 

حسین نجف پور:  (داماد خواهر شهید)

   

 در زمان ستم شاهی که در محله های پایین  شهر افرادی شرور اقدام به زورگویی به مردم ضعیف محله می کردند شهید موسوی که از قدرت بدنی بالایی برخوردار بود، تحمل زورگویی و ظلم آنها را نداشت و دائم با آنها درگیر بود آنها از او     می ترسیدند و عرض اندام نمی کردند، این روحیه نشان از ظلم ستیزی و مظلوم نوازی این بزرگوار داشت. يك شب در هنگام پخش اعلاميه سخنان حضرت امام (ره) از او سئوال كردم نمي ترسي، گفت: ما خدا را داريم به همين خاطر اگر یک لشکر هم پیش رويمان باشد هرگز نمی ترسم او در بیشتر تجمعات و راهپیمايي های انقلاب شركت داشت و به جز خدا از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسید.

سید عباس موسوی:  (پسر عموي شهيد)

   

 این شهید بزرگوار با اینکه جوان و مورد توجه بزرگان بودند و با آنها نشست و برخواست می کردند به هیچ عنوان مغرور و متکبّر نمی شد و ارتباط با ما جوانان را ترک نمی کرد. همه بستگان مجذوب خصوصیّات اخلاقی او بودند به طوری که با گذشت سالها از شهادتش هر گاه به یاد او می افتم اشک در چشمانمان حدقه می زند. همیشه لبخند بر لب داشت  و در عین حال مصمّم و جدّی بود، درب خانه اش همیشه به روی همه  باز بود آنقدر به ما جوانان نزدیک بودکه پدر و مادرهاي ما برای راهنمایی ما از او کمک می گرفتند و ما هم بدلیل رفتار و خصوصیات نیکویی که داشت گوش به حرفش بودیم و ما در صورت برخورد با مشکل، مسائل و مشكلاتمان را با او در ميان مي گذاشتيم، ایشان نیز از انجام هیچ کار خیری در حقّ اطرافیان کوتاهی نمی کرد و به اتفاق شهید بزرگوار حجه السلام احد عموئی در محل سکونتش اقدام به راه اندازی کلاس های روخوانی قرآن و احکام كرده بودند.

 

حاج علي اسماعيلي: (دوست وهمرزم شهيد)

 

 حاجی در سفري كه اواخر سال1390 به زيارت مقتل شهداء جنگ رفته بودند با ديدن عكس همرزم شهیدش از او اين گونه نقل كردند.

   در جزيره مجنون بدليل استفاده گسترده عراق از بمب شيميايي آمار مجروحين و شهدا زياد بود و ما از اتوبوس هاي كه صندلي آنها را  برداشته  بوديم بعنوان آمبولانس استفاده می كرديم و بدون لحظه اي وقفه به انتقال مجروحين و شهدا مشغول بوديم و سید چون از نظر جسمي قوي تر بود بيشتر تلاش مي كرد، همان جا شيميايي شد. اين بزرگوار، قوي، پرتوان و خستگي ناپذير بود، بطوري كه چندين نفر همزمان او را مي گرفتيم تا كمرش را به خاك بزنيم نمی توانستیم سید با یک تکان همه ما را به اطراف پرت می کرد و می گفت به من  می گویند بولدوزر، سید به خاطر توان بالای که داشت معروف شده بود به بولدوزر اما متاسفانه ایشان در اثر شیمیایی آنچنان ضعیف شد تا جایی که اگر اواخر عمر شریفش دستش را در دست می گرفتی مثل اینکه دست بچه 5 ساله را دست گرفته ای ، به ياد دارم در اواخر عمر شريفش كه با تعدادي از بچه های ترابری به عيادتش رفته بوديم همانطور كه در بستر خوابيده بود به من اشاره كرد رفتم كنارش نشستم ايشان گفت: اي كاش سلامتي خود را براي مدتی به دست مي آوردم تا مثل گذشته با هم به یک مأموريت برويم خیلی متاثر شدم من گفتم انشا ا...  خداوند سلامتی و طول عمر می دهد و همين طور خواهد شد. ايشان گفتند نه ديگر فرصتي نيست .

(این مطالب مجددا در فروردین سال94 بهمراه حکایت بیست و هفتم همین دفترچه بصورت مکتوب توسط همرزم شهید جهت چاپ ارائه گردید.) 


:: بازدید از این مطلب : 924
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : خادم شهید
یک شنبه 24 خرداد 1394

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

وصیّت نامه

اینجانب سیّدکوچک موسوی فرزند سیّدحسین به شماره شناسنامه685 متولّد جعفرآباد بیضاء عضو رسمی سپاه پاسداران وصیّت نامه خودم را با شهادت به یگانگی خداوند يکتا و شهادت به رسالت حضرت محّمد (ص) و شهادت به جانشینی و امامت برحقّ حضرت علی (ع) شروع می کنم.                                                                                  

از روزی که راهی جبهه شدم تا اتمام جنگ چندین بار وصیّت نامه را به امید شهادت نوشتم. ولی این بار با دفعات قبل فرق می کند، چون جنگ تمام شده و من شهید نشده ام و در حال حاضر در منزل زمین گیر و بستری هستم و نمی توانم در جمع دوستانم باشم خدا را شکر می کنم، حتماً در این هم حکمتی هست و امیدوارم خداوند به حقّ حضرت محمّد و آل محمّد (ص) افتخار شهادت را نصیبم بکند خدا را شکر می کنم که، فرصت داد تا عمرم را در سپاه و درکنارشهدا در راه دفاع از اسلام بگذرانم. انشاءالله که مورد قبول درگاه حضرت حق تعالی قرار گرفته باشد. هرگز پشیمان نیستم و اگرخداوند به من توانی دوباره بدهد این بار بیشتر از قبل تلاش می کنم تا من را بپذیرد.

از هرکسی که مرا می شناسد و حقّی بر گردنم دارد می خواهم که حلالم کند.

شما را به چند کار مهم سفارش می کنم:

- از ولایت فقیه حضرت آیت الله خامنه ای حمایت کنید و گوش به فرمانش باشید تا در قیامت شرمنده حضرت علی (ع) نشوید.

- امام خمینی (ره ) و شهداء را فراموش نکنید که حق بزرگی برگردن ما دارند.

 - مسجد ها را خالی نگذارید و نماز را به جماعت بخوانید و شرکت در مراسم دعاها را فراموش نکنید.

- خواهرم حجابت را به احترام فاطمه زهراء (س) و حفظ خون شهداء و عاقبت بخیری رعایت کن.

- به همدیگر سر بزنید و از حال و روز همدیگر بی خبر نباشید و تا جائی که می توانید به همدیگر کمک کنید.

 

والسلام علیکم ورحمه اله وبرکاته

سیّد کوچک موسوی

24/1/1369


:: برچسب‌ها: مقام معظم رهبری , امام , شهدا , مسجد حجاب , دعا ,
:: بازدید از این مطلب : 984
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ سردار شهید امام رضایی شهر شیراز خوش آمدید
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)
تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان سردار شهید امام رضایی 

و آدرس shahidmosavi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد. شماره تماس و ارسال پیامک 09179672657