فرمانده گردان ترابری لشکر 19 فجر( ردیف۱۰ قطعه۱۳ محمد رسول الله (ص) گلزار شهدای شهر مقدس شیراز)

منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 59
:: کل نظرات : 40

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 11

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 76
:: بازدید ماه : 158
:: بازدید سال : 453
:: بازدید کلی : 453
نویسنده : shahidmosavi
یکشنبه 09 خرداد 1395

و تو ای شهید
خوشا به اقبالت که پروانه شدنت در شب قدر امضا شد ...
باز هم شهدا ، پا در میانی کردند ...
و آنشبی که تقدیرمان بدست صاحب اختیارمان مهدی فاطمه میرسد ...
شهادتت امضاء شد ...
کاش شهادت منم در این شب بدست پدرم امضاء شود ...
تو خودت خوب میدانی که من خادم شما شهدا هستم ...
پس حتم دارم به پادرمیانی من هم میایی ...
خسته ام ...
نه راهی به مشهد دارم ، نه کربلا ، نه به حریمت ...
آرامم کن ...
دوباره دلتنگ دیدارتان هستم ، با همان لباس ، همان نگاه ، همان مهربانی ...
شب عجیبی بود ...
آمدن در خواب من ...
آری اتفاقی نیست ...
حتما خودت دعوتم کردی ...
و گرنه من که اهل میهمانی بدون دعوت نبودم ...
کرم شما شهدا میهمان کردن ما فقراست ...
مگر چه میشود که دعوت کنی مرا به حریمت ...
دعا کن برای من آقا ...
من که محتاجم ...
اشک هایم را ببین ...
خستگی از لا به لای قطره قطره اش پیداست ...
دلم خواب میخواهد ...
طولانی ، آرام ، اما با افتخار ...
روزها در گذرند و دلم خسته از این آمدن طولانی ...
من دختر فاطمه (س)ام

خراسانی خرداد95

 

 

 

 

شهید دو هفته قبل از شهادت در شب 19 رمضان خواب می بیند که در جبهه و در جمع دوستان همرزمش که تعدادی از شهدا هم در آن میان حضور داشتند سردار شهيد حاج مجید سپاسی برگه ای را به او مي دهند و مي گويند، این جواز شهادت شماست که از سوی امام زمان (عج) صادر شده و ما 2 هفته ديگر منتظر آمدنت هستیم. در همان شب همسرش نيز خواب مي بينند كه برگه ای به دستش مي دهند و مي گويند: این برگه را حاج مجید سپاسی برای همسرت آورده است که 14روز ديگر ایشان را به گلزار شهداء بیاورید بعداز آن خواب، سيد برای روزموعود لحظه شماری می کرد روز به روز چهره اش نورانی تر می شد کسانی که به ملاقاتش در منزل می آمد این تغییر را متوجه می شدند. همان طور که ايشان و همسرش در خواب دیده بودند روز چهاردهم در تاريخ10/2/69در بیمارستان نمازی شیراز در حالي كه ذکر یا علی بر لب داشت از همسرش خواست تا آمدن حضرت علی(ع) دستش را بگیرد پس از چند لحظه به ايشان اشاره  می کند حالا مي توانيد دستم را رها کنيد، و دست در دست جدّ بزرگوار به خیل دوستان شهیدش كه منتظر آمدنش بودند پیوست.

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 32
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید